ببخشــ ڪـہ گــاهے بهــانـہ اتـــ را مے گیـــرد!
یـــادشــ میــرود ڪــہ رفتـــه اے...
دلـــ استـــ دیگـــر!
ڪــمے تــ❤ــو را مے خــواهـد...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 19:5  توسط الهام
|
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .
وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .
وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .
وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .
وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .
وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .
وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .
وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .
وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .
وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .
وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .
وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .
وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .
وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .
به راستی دوست داشتن چه زیباست ،
این طور نیست ؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:53  توسط الهام
|
دل کندن از مدینه یعنی غم به دل نشاندن
سفر به مکه یعنی یافتن همه چیز در انتهای نداشته های زندگی هرکس....
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 17:2  توسط الهام
|
می ترسم از فردایی بدون تو لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با احترام سلامت مي گويم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود يادآوري خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولي نيا فتمت از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد. نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد، نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 17:18  توسط الهام
|
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل
لحظه دیدار نزدیک است ...
یه روز پنجشنبه
از شب قبل استرس داشتم
جلو نماییشگاه کتاب بهمن قرار بود ببینمت ساعت ۱۰ صبح
بعد زنگ زدی گفتی جلو اداره پست
بالاخره دیدمت....
و بعد از یه دور کوتاه تو نمایشگاه بی هوا دستم گرفتی...
گفتی اگه تو محیط بسته نبودیم داد میزدی...
حس خوبی بهت داشتم عالی تر از عالی
و اینچنین بود که عشق آزاد شد...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:37  توسط الهام
|
شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 1:27:00 PM
سلام
خوشحالم از آشناییتون.. شما هم کرج درس می خونید؟
شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 2:37:00 PM
پاسخ: سلام
سلام آره شما چی؟
یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 8:21:00 AM
پاسخ: پاسخ: سلام
بله منم کارشناسیمو دانشگاه کرج گرفتم(مهندسی نرم افزار) الانم برای ارشد میخونم.. شما کرج زندگی می کنید؟
یکشنبه 23 بهمن 1390 ساعت 8:57:00 AM
سلام
شما همیشه انقدر پیام هاتونو دیر ج میدین؟
شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 8:50:00 AM
پیام از سعید کریمی
شما چقدر دیر ج پیام هاتونو میدین!!!
در نهایت سه شنبه ۲|۱۲|۹۰ اولین تماس حاصل شد...
وحشت ازعشق که نه،ترسم ازفاصله هاست.
وحشت ازغصه که نه،ترسم ازخاتمه هاست.
ترس بیهوده ندارم صحبت ازخاطره هاست.
صحبت ازکشتن ناخواسته عاطفه هاست.
کوله باری است پرازهیچ که برشانه ماست.
گله ازدست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست؛
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:20  توسط الهام
|
ببخش که برگ هایت را لگد کردم .
ببخش که مرگت را می بینم اما کاری از عهده ام بر نمی آید .
ببخش که چوب های خشکت را در آتش ;سوزاندم تا گرم شوم.
خاطرات زیادی با هم داشتیم ببخش ببخش که تو را رها می کنم
و به سراغ زمستان می روم ... من رفیق نیمه راه نیستم این تقدیر تو است که، می میری!
و اما پاییز به من می گوید:
خداحافظ انسان، من نمی میرم در این دنیا من همیشه بوده ام و خواهم بود.
تو مرا ببخش که; یک بار دیگر رفتم و با رفتنم; یک پاییز دیگر از عمرت را با خود بردم.
من رفیق بدی نیستم این تقدیر تو است.!!!

مرا درک میکنی همسایه؟ من منتظرم بیاید و در بزند. انقدر به دیوار نکوب ...

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی
پایت که بلرزد اشتباه میروی
دلت که بلرزد ...
وامصیبتا ...

امروز دوباره عاشق شدم
تکیه دادم به شانه های مردانه ات
موهایم را نوازش می کردی...
مرا که می شناسی
رویا زیاد می بافم
راستـــــی
دلم برای عطر تنت تنگ شده بود
پیراهنت را جا گذاشتی
برای بردن آن هم نمی آیی؟
گاهی ارزش واقعی یک لحظه را تا زمانی که به یک خاطره تبدیل شود نمیفهمی ...

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...
از مــــــــا کــــه گذشـــت !
ولـــی بــــه دیـــگری موقــتی بـــودنت را گوشـزد کن
تـــا از همان اول فکـــری بـــه حال جـــای خـــالیت کنـد...
پشت میز همیشگی، رو به صاحب کافه:
روز برفی قشنگیست
فقط آمده ام یک ساعت سکوت کنم
و کمی هم آرامش
لبخند میزند.
روز برفی قشنگیست . . .

می خوام یه چیزی رو بهت بگم ...
دوستت دارم ، قدر یه دنیا ، عاشقتم ... کنارت به آرامش میرسم ...
هی وایسا ...!! کجا داری میری ؟ من حرفام هنوز تموم نشده ...!!!
رفت ....!

از روزی میترسـم ، که وقتی بهم میگه ؛ دوستت دارم ، یاد ِ تــــو بیوفتم ...!

خاطره هایت هر چه شیرین تر باشند ،
بعد ها از تلخی گلویت را می سوزاند !

دورتر از سرزمین خواب ،آن لحظه رويايي من ...
پیش تو عالمی از شوق هستم
تا نسیمی می وزد ، ناخواسته به خود می آیم
چه خوب است رويايي خواب شدن !!!....

دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه ...

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!
عاری از عاطفه ها...
تهی از موج و سراب...
دورتر از رفقا...
خالی از هرچه فراق!!
من نه عاشق هستم ؛
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من دلم تنگ خودم گشته و بس...!

عشق را از مادرت یاد بگیر ... جاودانه ... !

پرسید:
چرا اینقدر سیگار ؟
گفتم :
اولین بار...
توی مه دیده بودمش ... !!!

دنيای عجيبى است اينجا!
حتى لبخند را هم مى زنند...

منو بفهم
وقتی جز رفتن
واسم راهی نمونده...!

لعنتی
زمستان است
وجز
..
.لب هایت
..
.اغوشت
..
.نفس هایت
..
.هیچ چیزی نمی چسبد
...

خدا را دوســــــــت دارم !!!
حــــــافظ را هم !!!
ولی خــــــداحــــــــــافظ را نــــــــ ه .
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9:8  توسط الهام
|
شاید این اولین باری باشه که می خوام به صورت واضح از مشکلات و وقایعی بنویسم که اصلا خوشحال کننده نیستن .
.
.
.
انگار همین دیروز بود..... 90/9/17 تولد امام رضا ... روز نامزدیمون!
با هزار امید و آرزو اومدیم یه زندگی بسازیم هزارتا دعای خیر بدرقه راهمون بود.
اما الان فقط 2ماه و 10 روز گذشته که تو کم آوردی
میگی نمیخوای
میگی یه روزی می خواستی حالا نمیخوای
آخه چرا؟
خدایا حالا برای جدایی خیلی زوده
برا من خیلی زوده که تنها بشم
من دوستت دارم
یادته بهت میگفتم دیوونتم
یادت هست گفتم نباشی نفسم در نمیاد
تو همیشه میگفتی عاشقمی
تو الان میگی عشقت تبدیل به نفرت شده
امروز شد 40 روز که ندیدمت
ما که باهم مشکلی نداریم
تو تنهام گذاشتی
از پریشب باهام حرف نمیزنی
نگرانم
من طاقت تنهایی ندارم....
من از این روزهام اصلا راضی نیستم!
توروخدا برام دعا کنید بتونم همه چی درست کنم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 12:57  توسط الهام
|
انتظار نداشتم.....
آرزو...
همه حرف هامون باهم بود
فکر می کردم واقعاْ صمیمی هستیم
اما ای دل غافل
امروز زنگ زدم حالت بپرسم اما ای کاش امروز زنگ نمیزدم
خوشحالم کردی وقتی گفتی ۲هفته پیش با مجید همون پسر مورد علاقت ازدواج کردی
اما ناراحت شدم از اینکه بهم نگفته بودی.......
چرا؟
حتماْ نامحرم بودم اره؟
آرزو ازت دلگیرم بدجوری هم دلگیرم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:19  توسط الهام
|
جزیره ابوموسی در خلیجفارس یكی از جزایری است كه مورد مناقشه ایران و امارات متحده عربی است. به همین دلیل كسی نمیتواند به این جزیره پا بگذارد.
مشخصاتی كه در مورد جزیره ابوموسی برای شما مینویسم هیچكدام بر اساس مطالعه از روی سند یا كتاب خاصی نیست. چون منبع حتی مختصری هم در این مورد نیافتم. همه بر اساس مشاهدات شخصی یا شنیدهها است. ارقام و اعداد هم تقریبی هستند.
فاصله زمانی اسكله نیروی دریایی بندرعباس واقع در جنوب غربی شهر بندر تا جزیره ابوموسی به وسیله ناوچههای نیروی دریایی بین نه تا ده ساعت است. معمولا ناوچههای لجستیكی كه تنها وسیله حمل و نقل دریایی آن مسیر بودند، هنگام غروب یا آخر شب از بندر حركت میكردند و صبح، هنگام طلوع خورشید یا بعد از آن به جزیره میرسیدند. به وسیله هواپیماهای مسافربری یا باربری ارتش، این زمان به ۴۵ - ۳۰ دقیقه كاهش یافت.
رفتن به جزیره برای افراد عادی مقدور نیست. نظامیها (جهت ماموریت) یا اشخاصی كه دارای كار مشخص و دائم و افراد ساكن حق رفتن به آنجا را داشتند. كسانی هم كه از طرف فردی یا ارگانی و نهادی دعوت میشوند این اجازه را دریافت میكردند.
●تاسیسات موجود
یك اسكله و حوضچه (رایك) برای پهلو گرفتن كشتیهای ماهیگیری و نظامی، یك باند فرودگاه و هلیكوپتر یك اسكله هاوركرافت، یك كارخانه آب شیرینكن جهت ساكنان ایرانی و یك آب شیرینكن برای اعراب، سردخانه، تاسیسات رفاهی مانند سوپرماركت، سینمای روباز، مخابرات، مدرسه و ... نیز برای ساكنان وجود دارد.
طساكنان
در جزیره هم ایرانیان و هم اماراتیها زندگی میكنند. ایرانیها شامل افراد بومی كه از سالها قبل در آنجا ساكن هستند كه شغل آنها ماهیگیری به وسیله لنچ است و كسانی كه جهت كار اداری مانند پرسنل فرمانداری، شهرداری، آموزش و پرورش، بخش بهداشت و تعدادی مغازهدار (فقط خواروبار) به همراه خانوادههایشان در آنجا زندگی میكنند.
بیشتر جمعیت مربوط به نظامیها میشود كه شامل پرسنل نیروی دریایی، هوایی، زمینی و سپاه هستند. همه اینها به جز نظامیها در شهركی كه متعلق به ایران است، ساكن هستند.
اعراب نیز در شهركی كه متعلق به خودشان است، زندگی میكنند. اعراب فقط یك آب شیرینكن متعلق به خودشان دارند. بقیه امكانات متعلق به ایران است و آنها نیز حق استفاده دارند به جز فرودگاه. در آن موقع هفتهای یك بار یك ناو به نام «خاطر» برای اعراب آذوقه و مایحتاج لازم به همراه افراد جایگزین را به جزیره حمل میكرد (از امارات) كه این ناو در اسكله ایران پهلو میگرفت. آنها حق رفت و آمد در شهرك ایرانیها را دارند، حتی شرطههایشان (نیروهای پلیس). اما ایرانیها حق رفتن به محدوده آنها را ندارند. حتی ما به عنوان افسر نگهبان برای گشت نگهبانی حق توقف در شهرك آنها را نداریم.
●اوضاع طبیعی
مساحت ابوموسی كه تقریبا بیضی شكل است و در حدود ۲۱-۲۰ كیلومتر مربع است و محیط آن تقریبا ۱۸- ۱۶ كیلومتر. یعنی تقریبا ابعادی به اندازه ۴ در ۵ كیلومتر.
دور تا دور جزیره جادهای كشیده شده كه بین این جاده و ساحل (آب دریا) سنگرها و استحكامات نظامی ایران است (به جز بخش عربنشین) سواحل جزیره در یك بخش (سمت شمالی) شنی و در بخش دیگر (سمت جنوبی) صخرهای و سنگی است و بسیار زیبا.
آب سواحل به علت نبود آلودگی تا آن زمان بسیار زلال و شفاف بود. بستر تمام سواحل دارای مرجانهای متنوع و گوناگون در اندازههای بسیار بزرگ است. تنوع جانوری دریایی بسیار جالب است، به طوری كه خودم كوسه، سفره ماهی، لاكپشت سبز دریایی، مار ماهی، شاه میگو و انواع جانوران دریایی و ماهیان رنگارنگ را از نزدیك و مكرر دیده بودم.
استفاده از این سواحل فقط در یك قسمت برای عموم آزاد بود و آن هم ساحل شهرك و اسكله بود و بقیه دست نظامیها بود و آنها فقط حق تردد در آنجا را داشتند. به علت سواستفاده و بیتوجهی بعضی از افراد این سواحل روز به روز خرابتر و آلودهتر میشد تا جایی كه زباله در بعضی اكناف این كنارهها مجتمع شده بود. چیزی كه به تازگی شنیدهام این است كه از آن مرجانها چیزی در حال حاضر باقی نمانده و همه را كنده و بردهاند.
عمق سواحل ابوموسی در بیشتر نقاط كم است و در بیشتر نقاط بستر دریا شیب بسیار ملایمی دارد تا جایی كه هنگام مد عمق آب از كنار خشكی تا ۳۰۰-۲۰۰ متر آن طرفتر تقریباً به اندازه ۲ متر باقی میماند و در هنگام جذر در بعضی جاها تمام مرجانها و بستر دریا كاملا از آب بیرون قرار میگیرد. به دلیل همین عمق كم، مرجانها صدمهپذیر بودند.
محیط خشكی جزیره شبیه ناحیه جنوب ایران است و در آن به جز پرندگان دریایی چند نوع پرنده كوچك خشكیزی مانند گنجشك وجود دارد. مار، عقرب، لاكپشت، چند نوع مارمولك و آگاما (نوعی سوسمار كوچك) را خودم دیدم.
در جزیره باغی مصنوعی وجود دارد به نام باغ جلال. جلال یزدی تبار بود كه در زمان شاه به علت خلاف كار بودن به آنجا تبعید شده بود و در حال حاضر برای خودش دم و دستگاهی درست كرده، از جمله این باغ، بزرگترین فروشگاه جزیره نیز مال او بود و در امور غیرنظامی جزیره یكی از افراد صاحبنظر و صاحب رای و با نفوذ بود.
در جزیره فقط یك كوه بلند مخروطی شكل به نام كوه «طوا» وجود دارد. ارتفاع این كوه از سطح دریا را نفهمیدم ولی از سطح جزیره ۸۰۰-۷۰۰ متر ارتفاع دارد.
بقیه جزیره تپه ماهور و دشت است. بعضی از برجستگیهای تپهها شنی بسیار زیبایی مانند تپههای كویری است كه اكثر آنها در كنار ساحل شكل گرفتهاند. جای جای جزیره پر است از استحكامات نظامی.
در محوطه سنگری كه من فرمانده آن بودم، ۱۳ قبر كوچك و بزرگ قرار داشت كه میگفتند از افراد بومی هستند و نفهمیدم مربوط به چه زمانی هستند. از خانههای قدیمی و محلی بومیها چیزی وجود نداشت و خود من فرد بومی ایرانی كه متعلق به خود ابوموسی باشد، ندیدم.
از جزیره در روزهایی كه هوا شرجی نبود كوههای رأسالخیمه امارات را به خوبی میشد دید و میگفتند با قایق موتوری تا آنجا ۳ ساعت بیشتر راه نیست.
آب و هوای جزیره در فصل گرما (بهار، تابستان، پاییز) بسیار گرم و شرجی است اما از اواخر پاییز تا اوایل و اواسط بهار، هوا بسیار مطبوع است. به جرأت میگویم در هیچ جای جنوب ایران، دریایی به خوش رنگی و هوایی لطیفتر از ابوموسی نیست.
+
نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 18:25  توسط الهام
|